اللهم افتح علینا ابواب رحمتک
آیت حق

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 08:38 توسط sadat | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

ابوالفضل عباس (ع)

ماه

تاکنون به آسمان شب نگریسته ای ؟ آری دیده ای آن ماه درخشان را ، میان هزاران ستاره ی پر نور . زیبا و شور انگیز است . قلب آسمان شب به تپش افتاده و ماه هلال می شود ، مثل یک گهواره برای کودکی در آسمان تاب می خورد . هلال کمتر و کمتر می شود و صورت ماه نمایان . گاهی خندان و گاهی غمگین و خجالت زده است . با یک نگاه می توان عمق دل آسمان را در وجود ماه دید ماهتاب شبانگاه برای شروع های تازه و حرکت های بزرگ محرک است  .فکر می کنی اگر روزی به ماه برسی آن را همانگونه که از دور تصور می کردی خواهی دید ؟ آری چون ماه با سفر کردن من به آن ، مریخ ، نمی شود ، آن هنوز هم ماه است .اما نه ، نورش چه می شود ؟ دیگر نور زمینی را نمی دهد ، شاید در آن هنگام ماه نورش را در خود پنهان کند شاید . . .  .اگر در آسمان هزاران ماه وجود داشت آیا باز هم جلوه ی ماه را داشت ؟ نه نداشت. ماهِ تک ، ماه  می ماند . آری در آسمان ماه تک ماه می ماند در زمین هم ماه تک ماه می ماند اما ماه زمینیان کیست ؟ چه چیز یا چه کسی است که در زمین نورش را به آسمان می تاباند ؟ آیا ماه زمینی هم نور خود را از خورشید می گیرد؟من نام ماه زمینی ، ماه ما آدمیان را شنیده ام . ماهی که نورش از خورشید نیست ، نورش از حسین (ع) است . حسین بن علی ، می شناسیدش که ؟ اما هم در روز می تابد و هم در سیاهی شب . روزی را سراغ دارم  که نور این ماه بیشتر از سایر شب های زندگی اش بر همگان تابیده شد و آن نور تا ابد باقی می ماند نوری که یک محرک برای حرکت های بزرگ باقی خواهد ماند  . او نه تنها مهتابش را در زمین روشن می کند بلکه در آسمان هم مهتابی گسترده از ماهتاب ماه آسمان می تاباند . او پسر علی بن ابی طالب است . او پسر ام البنین است . او... او... ابولفضل عباس(ع) است . او علمدار آن روزی است که ماهتابش تا ابد باقی می ماند ! او سقایی است که با دست و چشم و اسب و مشک به فرات رفت اما بدون همه ی آن ها در همان جا به خدا پیوست . او ماهی است پرنور در میان ستاره های نورانی عاشورا . درآن روز درخشش صورتش روی خورشید را کم می کرد. او شهادت برایش شیرین تر از عسل بود اما با خجالت از کودکان تشنه لب بنی هاشم ، کربلا را تاریک کرد و به ماه  آسمانی رسید و آن را نورانی تر از همیشه نمایاند تا در شام عاشورا کودکان آواره با عمه شان ، زینب بتوانند جلوی راه خود را ببینند . نوری در کنار علقمه خاموش شد که مادرش سال ها پیش از ولادتش آن را در خواب خود دیده بود . روحی در آسمان جان دوباره یافت که شنیده هایش " عموجان بازگرد " بود . تو آن را می شناسی ؟ فکر می کنی اگر به آن برسی همان نور را داشته باشد ؟ آری آری ، همان نور پر نور را دارد ، همان نور حسینی را به من می دمد همان برقی که در چشمان تیر خورده اش  داشت را دارد. آن همان عباس (ع) خواهد ماند .
¤ نوشته شده در ساعت 10:44 توسط sadat | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

نگاه دار دلی را که برده ای بنگاهی

امام حسین(ع)

رز قرمز قشنگه

خونین و سوزین رنگه

اون وسطش نوشته

نگین سرخ یاقوت

یاقوت نگین سرخه

که رو قلبش یه اسمی را نوشته

اسمی که روی اونه

اسم حسینمونه

هر کی که یک گل رز را بو کرده

بوی حسین گرفته

انگار که که این بزرگ رو

تو بغلش گرفته

اما همه نمی تونند

رز خشبو را بو کنند

چون این یه گل فرق می کنه

این گل ما محرمه

یاقوت ما کرب و بلاست

که توش حسین فاطمه

داره می سوزه ای خدا

هرکی که با چشمای دلش

خوب بتونه محرمو ببینه

یعنی که قلب عشق اون

حسینو تو خود جاداده

ای گاش که ما هم بتونیم

مثل شهیدا بمونیم

تودل پر شرارمون

گل حسین  را بکاریم

 

¤ نوشته شده در ساعت 09:52 توسط sadat | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

دوباره مجتبی شهید می شود

دوباره مجتبی شهید می شود !

همه در حال وداع بودند ،این اولین وداع  سفر است خداحافظی با مدینه و با زندگی. همه خود را برای رفتن آماده کرده بودند اسباب لازم بر بار شترها گذاشته  شد و قافله به حرکت افتاد حرکت چشم و گوش و دست و پا و سر به حرکت افتاد . سردم دار این حرکت امام زمان آن زمان یعنی حسین بن علی (ع)بود . این سردم دار هیچ اجباری برای یاری یارانش قرار نداده بود اما این یاران عاشقانه به سوی او شتافته بودند . از پدران و مادران گرفته تا بچه های بی مادر و یا بی پدر همه در این کاروان شرکت داشتند و چیزی که بیشتر در آن جلوه مینمود جلوه ی قهرمانان کوچک بود قهرمانانی چون علی اکبر ، علی اصغر ، عبد ا... ، رقیه و قاسم و...که امام حسین (ع) پدر همه ی آن ها بود در ست است که پدر قاسم وعبدا... امام حسن (ع) بود اما پس از مجتبی (ع) ،امام حسین (ع) برای آن دو پدری کرده بود . عبدا... هیچ گاه پدرش را ندیده بود و قاسم سهم بزرگی دریادآوری پدر به او داشت یادآوری پدری بزرگ اما مظلوم . همیشه عبدا... قاسم را با سوال های خود مشغول  می کرد و قاسم نوجوان با شرح وقایع ، پدر را همیشه برایش زنده نگه می داشت قاسم جلوه گاه پدر برای برادرش بود  . . .
. . . چیزی به رسیدن نمانده بود . کاروان حسین (ع) پس از رسیدن به کوفه و فهمیدن شهادت مسلم و یاری نرساندن کوفیان راهی کربلا شدند راهی سرزمین پر از بلا و چیزی به رسیدن نمانده بود صدای نشستن شترها و شیهه ی اسب ها نشان از رسیدن بود . آری بالاخره رسیدند خیمه ها افراشته شد و بار دیگر امام بیعتی از یاران خود گرفت وبه یاران باقی مانده هیچ وعده ای جز بهشت نمی داد . سرانجام سپیدی برپرده ی   سیاهی نشست و صورت خود را نمایاند ... شهادت  آغاز شد و لحظه به لحظه افراد بیشتری در خیمه ی شهدا با خاک همبستر می شدند و خورشید نیز سوزش بیشتری را بر زمین در خون غلتیده ی کربلا وارد می کرد  در هر خیمه ای اندوهی دیده می شد و هر دلی تشنگی شهادت را له له می زد . نوجوان ابا عبدا... چهره ی پیامبر به شهدا پیوسته بود وبار دومی بود که قاسم ملتمسانه از امام درخواست آرمیدن کنار دوست و پسر عمویش  ، علی اکبر را می کرد اما ...  بار دیگر قاسم به خیمه ی خود رفت  و سر بر زانو هایش آهسته آهسته  می گریست در همان حال عبد ا... آمد و از او پرسید : چرا به میدان نمی روی ؟ با این سوال یکدفعه  قاسم به یاد بازو بند ی افتاد که پدرش به او داده بود و گفته بود ، زمانی که دلت پر از غم شد آن را بخوان . قاسم نزد عمو  رفت و نوشته  ی روی بازوبند را بلند خواند " قاسم جان هیچ گاه عمویت را تنها مگذا ر" امام با تردید آهی کشید و آهسته گفت " برو ، خدا به همراهت "  گویی جانی دوباره به قاسم بخشیده شد و تمام وجودش به سوی شهادت نزدیک شد ، سوار بر اسب شد و به میدان رفت تا انتقام پدر ، عمو و دیکر کربلاییان را از دشمن بگیرد او با قلب بزرگ و نفس بنی هاشمی خود جان سی و پنج نفر را گرفت . کسی  که تنها یک نوجوان بود . ناگهان شمشیری از پشت قاسم بر فرق سرش کوبیده شد و او را بر زمین انداخت و خون جوشان سرش با خاک های پر تلاطم کربلا آمیخته شد . خورشید هم گویی طرفدار دشمن شده  بود ودلها را آتش میزد . صدای عبدا... که می گفت : " عمو . . . عمو . . . برادر " فضا را به جوش آورد . اباعبدا... که بر ذولجناح پریشانش سوار شده بود قاتل قاسم را بر خاک زد وبه قاسم نوید پیوستن به پدرش را داد . آرام آرام با قامت خمیده و لبان خشکش به خیمه ی شهدا آمد ، قاسم را در کنار علی اکبر جا داد و فریاد زد " مجتبی دوباره شهید شد "  
 
 داستان کربلا  فقط به شهادت ختم نمی شود قصه ی کربلا توام با هفتادو دو قصه است به اندازه ی افراد حاضر در اون واقعه داستان میشه گفت وهمش برگی از معرفت کردگاراست از این واقعه یک یا دو نتیجه نمیشه گرفت این حکمت خدا برای زندگی نسل های آینده به وقوع پیوست . خدا امام حسین و یا رانش را خیلی دوست داره اما سرنوشت اون ها را این طوری رقم زد.  اونا از امتحان خدا نمره ی 20 گرفتند اگه اونا سرمشق ما هستند چه خوبه که ما هم از امتحان های الهی 20 بگیریم و نا شکری نکنیم که شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند .
    
¤ نوشته شده در ساعت 08:48 توسط sadat | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

منوی وبلاگ

درباره ما

آخرين پست ها

شاخه ها

لینک ها

نویسندگان

لينکدونی

آمار

ديگر

©2006 - Powered by AftaBlog.com